سوز محبت

سوخته در محبت خدا ....

دلم گرفته
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳ 

        یا رب مسجد الحرام

 

سجاده تنهاییم جاری می شود ، بر امواج متلاطم گذشته...

به وسعت نا گفـــــته حرف هایـم

ومی تابد بر خشکیده چروکای دلم...؛

 

نا گه نِگاهـم می افتد به چشمان بسته ام...؛

ولباس ِ پوسیده  ، بر تـنم

می شکنم در سـکوت

محو می شوم در مغاکِ تیره ی خاک

در تلاطم ِ بی موجی

در ناکرده هایم

درعصیان...؛

و آتشی که بر لبانم جاریست

وچرکناکی ِ آبی ، که له له ِ بیداری را ، در طوفان ِعصیان

دست و پا می زند....؛

.

 

بر مزار ِ خود می نشینم...

تا شاید عبور کند کسی ، بر لحد ِ سرد ِ دلم

 و یاسین و الرّحمانی که

شاید خوانده شود بر کفن ِ سرد ِ تنم....

.

.

دلم به اندازه تمام  ستاره های نداشته اسمونم گرفته ...

 


کلمات کلیدی: دل
 
جمعه
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠ 

دو،سه روزه که دلم بدجوری هواتو کرده

باز دوباره حوس گرمیه نگاتو کرده

چند شبه که باز دوباره تو به خوابم نمیای

تو سراغ این دل خونه خرابم نمیای

هر جمعه دارم من با خودم میگم که امروز تو میای

اما وقتی که دیگه غروب میشه دلم میدونه نمیای

هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پرپر

میشینم منتظرت تا تو بیای از سفر

هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پرپر

میشینم منتظرت تا تو بیای از سفر

ای من به فدای قامت رعنا تو این سبزه قبا

بیا دل گیره دیگه بدون تو حالا این جمعه شبا

تو بیا که توی این دنیا قحطی مهر و عاطفه است

واسه عاشقای دنیا عاشقی یه خاطره است

 


کلمات کلیدی: امام زمان
 
خدایا, برای داده ها و نداده ها و گرفته هات , شکر
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤ 

مولای یا مولای انت المولی و انا اعبد و هل یرحم العبد الا مولای...


.
دلم گرفته...دلم مکه. مدینه و کربلا می خوا
د


.دلم صفا و مروه میخواد

 


مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز

.


من اون بنده ای هستم که گناه خوار و ذلیلش کرده
.
خدا گناهامو ببخش...لطفا

.
از خودم بدم میاد
.
خدا چرا با خوبیهات شرمندم می کنی؟


. من تحمل جهنم رو ندارم

 

 

 
.

 

 

می خواستم  دیگه  ننویسم بعد از نرفتن و جا ماندن اما دلم نیومد بی انصافی کنم و خوبی هاشو ندید بگیرم ...

اومدم که بنویسم هنوزم عاشقشم و شرمنده ی خوبی هاش ...

 

 

مولای یا مولای انت العظیم و انا الحقیر و هل یرحم الحقیر الا العظیم 
 


                       

                                عاشق ترم کن

.

.

 



کلمات کلیدی: خدا
 
امیدم توئی ‘ نا امیدم نکن
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢ 

                     یا رب مسجد الحرام

سلام

 

هفت روزی میشه که به این دفتر غم گرفته سر نزدم . با چشمای خسته از تماشای برگ ریزان , روزهای پیش رومو میشمرم ...

چیزی نمونده شاید کمتر از سی روز ...

دیشب وقتی صدائی از تلفن , ندای حلالیت طلبی رو تو گوشم نجوا کرد ,‌دلم هری ریخت ...  خدای من!! دارن میان...

‌داره روزهای با شکوه ی که براش لحظه شماری می کردم میاد , داره صحرای عرفات چادر به سر میکنه و به زوار حرمت لبیک میگه , وای مشعر تو باز شاهد صحنه محشر میشوی و سنگ هایت را هدیه به سفید پوشان راهی رمی جمراتشان می کنی !!! آهای  عقبه ها  آماده اید ؟ نزدیکی سنگ ها را بر روی خود حس میکنین ؟! و چه گوسفندانی که با افتخار آماده ی عیداشان هستند ومنا و  ...

 اما انگار خدا صدای التماسمو نشنیده و منو پشت این در با یه دنیا امید تنهام گذاشته ...

اما خدا , من امید دارم و میدونم نمیگذاری کسی به این همه امیدی که به تو دارم بخنده ...                      

                               نا امیدم نکن

التماس دعا


کلمات کلیدی: خدا
 
تو و خاموشی !!!
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢ 

عکس : یما , وسط عکس کنار حاج خانم , روز میهمانی مکه امیر حسین

عکس : خانه همیشگی جسمش... ۳۰/۰۷/۱۳۸۷

یا رب مسجد الحرام

هنوز ساعت ۵ نشده بود که با صدای زنگ تلفن  بیدار شدم , با دیدن اسم مامی روی صفحه تلفن خشکم زد ، صدای حاج خانم رو خیلی آروم و متین میشنیدم : منیر جان اگه تونستی بیا خونه ی یما ... پرسیدم : اتفاقی افتاده ؟!؟! گفت دیشب ساعت دوازده ... و دیگه هیچی نشنیدم .

مامان هم  که از صدای بی موقع تلفن بیدار شده بود به اتاقم اومد و با دیدن صورت خیسم ,‌همه چیز رو فهمید ,‌سر جام نشسته بودم و همراه اشکام یاد روسری سفید و رقصش شب عقدم افتادم , یاد بوسه هاش رو گونم و ذوق و شوقش برای اون مراسم ,‌آخه قربونش برم خودش روز عید فطر اون سال حاج خانم رو فرستاده بود خونه ی ما و ...

از جا بلند شدم , حال خودمو نمی دونستم ,‌لباس پوشیدم و راهی خونش شدم ...

از پله ها که بالا میرفتم دعا می کردم اشتباه شنیده باشم اما صدای ناله ها و شیون ها امیدمو  نا امید می کردن ...

وقتی وارد خوته شدم چهره ی غم زده ی حاج خانمو تو بغلم گرفتم ,‌دلم نمیومد بهش تسلیت بگم , آروم تو گوشم میگفت : دیدی منیر بی مادر شدم  !!!!!!,‌دیدی کمرم شکست !!!!! دیدی این خونه بی چراغ شد ؟!!! آروم تو بغلش گریه می کردم . صدام در نمییومد ,‌فقط بی صدا اشک می ریختم . کمی که آروم شد رو صندلی نشوندمش و به خونش نگاه کردم , اون جا هم بی روح شده بود . صدای شیون و ناله ی خاله ها که از پشت در اتاق به گوش می رسید دلمو فرو میریخت ؛ :‌ دیدین بی مادر شدیم !! دیدین سادات این خونه رفت !! دیدین هستیمون رفت !! آخ خدا بی مادر شدیم !!! ای خدا ا ا ا ا مادرمون با زجر رفت . و ا ا ا ا ا ی دیدین چه خاکی به سرمون شد !!!

خونه پر از آدمائی شد که می خواستن با وجود خاطرات خوب و شیرینش به دست خاک بسپرنش . جسم سرد و بی روحشو وارد خونه کردن ,‌دم در منتظر رسیدنش بودم,‌ آخرین پله رو طی کردن و ... وای که چه کشیدم . خدایا چی می دیدم . چرا این جوری به خونش می آوردن ؟!! روی پله نشستم و فقط به صدای ناله ها کوش می دادم و زجر میکشیدم ...

با نام یا حسین و یا زهرا از خونه دنیویش بیرون بردنش و راهی خونه آخرتش کردن .

نزدیک غسال خونه بودیم , کفن پوشانی که می رفتند برای تدفین رو میدیدم و معنای وافعی زندگی رو . پشت شیشه رسیدم و ای کاش نمیدیدم اون چه دیدم . جسم نازنینی رو که بی جان به چپ و راست غلط می دادند ...

با چشمانی خسته و دلی شکسته به سمت محل دفن رفتیم و الرحمانی و تقطیع و سنگ لحد و خاک و ... به خاک سپردیم آن جسم رنج دیده و به خدا سپردیم روح بلندش رو ...

همه گریه می کردند , هر کس به نوعی زجر می کشید ,‌جان در بدن نداشتم . موهای آشفته ی دایی محسن و کمر خمیدش دلم رو آشوب میکرد . وای که این  مرد چقدر شکته و خرد شده بود ... 

آرام نگاه می کردم , دخترانی که بی مادر شده بودند و این واع با مادر رو نظاره گر بودند . نوه هایی که هر کدوم خودشون رو آماده می کردند تا باز  سری به خونه مادر بزرگ بزنند و ناباورانه تماشاگر خانه جدید مادربزرگ بودند .

و چه سخت بود دیدن ,‌رفتن و مردن و دل کندن و بی مادر شدن ....

فاتحه ای نثار روح بلندش کنیم ...نگران

 

 

 

 


کلمات کلیدی: مادر
 
دیگه چیزی نمونده ‘ یعنی میشه ببینمش؟!!!
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱ 

                               یا یا رب  المسجد الحرام

.

.

غزل تر از غزل ، گل تر ز گل ، زیباتر از زیبا
تو از « الله اکبر » آمدی ، از « اشهد ان لا ...»

شهادت می دهم معراج یعنی چشمهای تو
شهادت می دهم چشم تو یعنی سور اسرا

غریبه نیستی ، این روزها بسیار دلتنگم
برای این دل تنهاترم دستی ببر بالا

دلم زرد است ، شب هایم همه سرد است ، یا خورشید
بقیعستان اشکم بسته شد یا « قبة الخضرا »

تو میگوئی زمان دیدن باز هم فردا

و من می گویم امشب زود حالا همین حالا

 امشب با یکی از دوستانم یاد سفر دل کرده  بودیم و باز دل هوای سفر کرد .

یاد لبیک  ...  یاد مشعر ... یاد منا ...   یاد هیچ شدن و یاد بال کشیدن دل ‌‌   ...

 

دعا کنین بتونم , قصد سفر دارم

 

( عکس ِ امیر حسین . عمره خرداد ۸۷ )


کلمات کلیدی: خدا
 
کار ما چیست ؟ فقط شناسایی راز گل سرخ !!!؟
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥ 

.                               یا رب المسجد الحرام

.

.

موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار

شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود معلم  موضوع را این جوری پای تخته نوشت " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح داد الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .

ولی با بهت و حیرت  اعتراف می کند از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین  شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن وقت بود که به این نتیجه رسیدم که فاحشه ها خیلی محبوبن چون بابا هیچ وقت نمی دونست , تولد مامان کیه !!! منم فاحشه میشم تا همه دوسم داشته باشن و برام کادو تولد بخرن ...

پ. ن  : ما از چه نسلی هستیم و در کدامین جایگاه قرار گرفتیم ؟!!

ولی جای بسی تاسف داره  .... 


کلمات کلیدی:
 
من گم شده بودم ،پیدا شدم ... خیالت راحت ،دوباره گم می‌شوم
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤ 

.                                   یا رب المسجد الحرام

.

.

- آقا ببخـشید

لطفاً دو تا قـهوه

بـدون شـکر؛ تلـخِ تلـخ !؛

 

- دو تـا ؟!؛!!!

 

- بلـه ،؛

مـن و تـنهــایـی ام دو نفـر هسـتیم ...؛

.

.

پ . ن : من نتیجۀ یک نـسـل تـنـهایی ام

یک تـبــار سـکـوت

 

دیر گاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام


کلمات کلیدی: تنها