
عکس : یما , وسط عکس کنار حاج خانم , روز میهمانی مکه امیر حسین 
عکس : خانه همیشگی جسمش... ۳۰/۰۷/۱۳۸۷
یا رب مسجد الحرام
هنوز ساعت ۵ نشده بود که با صدای زنگ تلفن بیدار شدم , با دیدن اسم مامی روی صفحه تلفن خشکم زد ، صدای حاج خانم رو خیلی آروم و متین میشنیدم : منیر جان اگه تونستی بیا خونه ی یما ... پرسیدم : اتفاقی افتاده ؟!؟! گفت دیشب ساعت دوازده ... و دیگه هیچی نشنیدم .
مامان هم که از صدای بی موقع تلفن بیدار شده بود به اتاقم اومد و با دیدن صورت خیسم ,همه چیز رو فهمید ,سر جام نشسته بودم و همراه اشکام یاد روسری سفید و رقصش شب عقدم افتادم , یاد بوسه هاش رو گونم و ذوق و شوقش برای اون مراسم ,آخه قربونش برم خودش روز عید فطر اون سال حاج خانم رو فرستاده بود خونه ی ما و ...
از جا بلند شدم , حال خودمو نمی دونستم ,لباس پوشیدم و راهی خونش شدم ...
از پله ها که بالا میرفتم دعا می کردم اشتباه شنیده باشم اما صدای ناله ها و شیون ها امیدمو نا امید می کردن ...
وقتی وارد خوته شدم چهره ی غم زده ی حاج خانمو تو بغلم گرفتم ,دلم نمیومد بهش تسلیت بگم , آروم تو گوشم میگفت : دیدی منیر بی مادر شدم !!!!!!,دیدی کمرم شکست !!!!! دیدی این خونه بی چراغ شد ؟!!! آروم تو بغلش گریه می کردم . صدام در نمییومد ,فقط بی صدا اشک می ریختم . کمی که آروم شد رو صندلی نشوندمش و به خونش نگاه کردم , اون جا هم بی روح شده بود . صدای شیون و ناله ی خاله ها که از پشت در اتاق به گوش می رسید دلمو فرو میریخت ؛ : دیدین بی مادر شدیم !! دیدین سادات این خونه رفت !! دیدین هستیمون رفت !! آخ خدا بی مادر شدیم !!! ای خدا ا ا ا ا مادرمون با زجر رفت . و ا ا ا ا ا ی دیدین چه خاکی به سرمون شد !!!
خونه پر از آدمائی شد که می خواستن با وجود خاطرات خوب و شیرینش به دست خاک بسپرنش . جسم سرد و بی روحشو وارد خونه کردن ,دم در منتظر رسیدنش بودم, آخرین پله رو طی کردن و ... وای که چه کشیدم . خدایا چی می دیدم . چرا این جوری به خونش می آوردن ؟!! روی پله نشستم و فقط به صدای ناله ها کوش می دادم و زجر میکشیدم ...
با نام یا حسین و یا زهرا از خونه دنیویش بیرون بردنش و راهی خونه آخرتش کردن .
نزدیک غسال خونه بودیم , کفن پوشانی که می رفتند برای تدفین رو میدیدم و معنای وافعی زندگی رو . پشت شیشه رسیدم و ای کاش نمیدیدم اون چه دیدم . جسم نازنینی رو که بی جان به چپ و راست غلط می دادند ...
با چشمانی خسته و دلی شکسته به سمت محل دفن رفتیم و الرحمانی و تقطیع و سنگ لحد و خاک و ... به خاک سپردیم آن جسم رنج دیده و به خدا سپردیم روح بلندش رو ...
همه گریه می کردند , هر کس به نوعی زجر می کشید ,جان در بدن نداشتم . موهای آشفته ی دایی محسن و کمر خمیدش دلم رو آشوب میکرد . وای که این مرد چقدر شکته و خرد شده بود ...
آرام نگاه می کردم , دخترانی که بی مادر شده بودند و این واع با مادر رو نظاره گر بودند . نوه هایی که هر کدوم خودشون رو آماده می کردند تا باز سری به خونه مادر بزرگ بزنند و ناباورانه تماشاگر خانه جدید مادربزرگ بودند .
و چه سخت بود دیدن ,رفتن و مردن و دل کندن و بی مادر شدن ....
فاتحه ای نثار روح بلندش کنیم ...